تقدیم به همه کوزه شکسته ها!!

 

يك سقا در هند ، دو كوزه بزرگ داشت كه هر كدام از آنها را ازيك سر ميله اي آويزان مي كرد وروي شانه هايش مي گذاشت . دريكي از كوزه ها شكافي وجود داشت . بنابراين در حالي كه كوزه سالم ، هميشه حداكثر مقدار آب ممكن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند ، كوزه شكسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي كرد .

براي مدت دوسال ، اين كار را هر روز ادامه داشت . سقا فقط يك كوزه ونيم آب را به خانه ارباب مي رساند . كوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد ، موفقيت دررسيدن به هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود . اما كوزه شكسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود واز اينكه تنها مي توانست نيمي از كار خودرا انجام دهد ، ناراحت بود . بعد از دوسال ، روزي در كنار رودخانه ، كوزه شكسته به سقا گفت : " من از خودم شرمنده ام ومي خواهم از تو معذرت خواهي كنم ." سقا پرسيد : " چه مي گويي ؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟ " كوزه گفت : " دراين دوسال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از كار را انجام دهم . چون شكافي كه درمن وجود داشت باعث نشتي آب درراه بازگشت به خانه اربابت مي شد . به خاطر تركهاي من ، تومجبور شدي اين همه تلاش كني ولي بازهم به نتيجه مطلوب نرسيدي ."

سقا دلش براي كوزه شكسته سوخت و با همدردي گفت : " ازتو مي خواهم درمسير بازگشت به خانه ارباب ، به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني ."

درحين بالا رفتن از تپه ، كوزه شكسته ، خورشيد را نگاه كرد كه چگونه گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشد واين موضوع ، او را كمي شاد كرد . اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي كرد . چون ديد كه بازهم نيمي از آب ، نشت كرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي كرد . سقا گفت : " من از شكافهاي توخبر داشتم واز آنها استفاده كردم . من دركنار راه گلهايي كاشتم كه هرروز وقتي ازرودخانه برمي گشتيم ، توبه آنها آب داده اي . براي مدت دوسال ، من با اين گلها ، خانه اربابم را تزيين كرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد ."